مهمترین یافته‌های تئوریک علم اقتصاد در صد سال اخیر – مورد ۲

نظریه‌های رفاه اول و دوم

نظریه‌های رفاه اول و دوم دو ویژگی بسیار مهم تعادل عمومی بازار را مطرح می‌کنند و اثبات ادعای آدام اسمیث در مورد بهینه‌بودن بازار آزاد (در شرایط اطلاعات کامل) را تکمیل می‌کنند. در پست قبل بحث کردم که در تعادل عمومی بازار (که اثبات ریاضی وجود آن به نظرم مهمترین یافته‌ی تئوریک علم اقتصاد است) قیمت‌ها در سطحی اند که عرضه و تقاضای تمامی کالاها با هم برابرند و همه‌ی عوامل بازار در خوشحال‌ترین وضعیت ممکن، با توجه به محدویت درآمدشان، قرار دارند.

برای بیان این نظریه‌ها به تعریف مفهوم «پارتو بهینه» نیاز داریم: فرض کنید تعداد زیادی سیب و پرتقال و انار و غیره و تعداد زیادی مصرف‌کننده وجود دارند. مصرف‌کننده‌گان ترجیحات گوناگونی دارند: برخی سیب را از انار بیشتر دوست دارند و برخی انار را از سیب و برخی (سرماه خورده‌اند!) و فقط پرتقال دوست دارند! این میوه‌ها را بین مصرف‌کننده‌گان توزیع می‌کنیم. به این توزیع «پارتو بهینه» می‌گویم اگر «هیچ توزیع دیگری وجود نداشته باشد که همه‌ی مصرف‌کننده‌ها آن توزیع جدید را به اندازه‌ی توزیع قبلی دوست داشته باشند و حداقل یک نفر آن را بیشتر دوست داشته باشد». دقت کنید که توزیع پارتو بهینه یکتا نیست. هر توزیع پارتو بهینه‌ای هم ایده‌آل نیست: اگر همه‌ی میوه‌ها به من داده شود، این توزیع پارتو بهینه است چون من این توزیع را از هر توزیع دیگری بیشتر دوست دارم و بنابراین هر توزیع دیگر خوشحالی من را کم خواهد کرد! بنابراین، پارتو بهینگی تنها اطمینان می‌دهد که نمی‌توان اوضاع را برای برخی بدون هزینه برای دیگران بهتر کرد. برویم سراغ اصل داستان:

۱- نظریه‌ی رفاه اول اثبات می‌کنند که مکانیزم بازار در بازارهای کامل به توزیعی «پارتو بهینه» می‌انجامد. برای سادگی توصیف، فرض کنید میزان مشخصی کالا در یک اقتصاد وجود دارد. برای تخصیص این کالاها بین مصرف‌کنندگان، یک راه استفاده از مکانیزم بازار و تعادل عمومی قیمت‌هاست: مصرف‌کننده‌گان اجازه دارند بر اساس تابع مطلوبیت شخصی و درآمدشان از کالاهای مختلف خریداری کنند. طبعن کالاهای محبوب‌تر «گران‌تر» خواهند بود. در نهایت، طبق نظریه‌ی وجود تعادل عمومی، سطحی از قیمت‌ها وجود دارد که در آن همه‌ی مصرف‌کننده‌گان سبد کالای محبوب خود (در آن سطح قیمت‌ها) را مصرف می‌کنند و تقاضای مجموع بازار با عرضه برابر خواهد بود. راه دوم برای تخصیص کالاها بین مصرف‌کننده‌گان این است که یک قدرت مرکزی کالاها را به هر نحوی که دوست دارد بین مصرف‌کنندگان تقسیم کند. نظریه‌ی رفاه اول اثبات می‌کند که امکان ندارد این قدرت مرکزی بتواند برخی را خوشحال‌تر کند مگر اینکه از خوشحالی برخی دیگر کم کرده باشد.

با احتمال خوبی الان به «توزیع» خوشحالی فکر می‌کنید! نظریه‌ی رفاه دوم در این مورد است:

۲- نظریه‌ی رفاه دوم در مورد بازتوزیع منابع سخن می‌گوید. این نظریه اثبات می‌کند که برای هر توزیع پارتو بهینه (مثلن یک توزیع با نابرابری پایین)، حتما یک بازتوزیع درآمدی وجود دارد که در این سطح درآمد جدید، فعالیت مکانیزم بازار می‌تواند قیمت‌ها را به سطحی از تعادل عمومی برساند که توزیع نهایی بازار دقیقا همان توزیع پاتو بهینه مدنظر باشد. به نابدیهی بودن این نظریه دقت کنید: «هر» توزیع پارتو بهینه‌ای، با نوعی از مالیات‌گیری  و بازتوزیع، توسط «مکانیزم بازار» قابل دسترسی است! اهمیت ویژه‌ی این نظریه در این است که ادعا می‌کند که حتی برای رسیدن به یک توزیع مطلوبیت عادلانه (با هر معیاری) کافی است یک بازتوزیع درآمدی صورت دهیم و سپس به مکانیزم بازار اجازه بدهیم به فعالیت خود ادامه بدهد.

۳- نظریه‌ی رفاه اول نشان می‌دهد که مکانیزم بازار (در بازارهای کامل بدون اثرات جانبی) بهینه است و نظریه‌ی رفاه دوم نشان می‌دهد که هر توزیع بهینه مدنظری با مکانیزم بازار (و بازتوزیع درآمد) قابل دسترسی است و بنابراین حداکثر وظیفه‌ی یک قدرت مرکزی را به بازتوزیع درآمد تقلیل می‌دهد (مگر آنکه شرایط بازار کامل برآورده نشود، یا اثرات جانبی مثل آلودگی هوا وجود داشته باشد).

۴- نظریه‌ی رفاه دوم، به نظر من، از نظر تئوری یک شاهکار و از نظر عملی ضعیف است: قدرت مرکزی‌ای که وظیفه‌ی بازتوزیع را به عهده دارد باید اطلاعات کامل در مورد توابع مطلوبیت تک تک مصرف‌کنندگان بازار داشته باشد. این تقریبا غیر ممکن است و بنابراین، تقریبا غیرممکن است که بازتوزیع درآمدی صورت گرفته در کنار مکانیزم بازار به دقیقا به توزیع مدنظر منجر شود. با این همه، ترکیب نظریه‌ی رفاه اول و دوم کاربرد عملی این دو را در کنار هم نشان می‌دهد: هر نوع بازتوزیع درآمدی اگر نهایتا با مکانیزم بازار همراه شود، توزیعی پارتو بهینه تولید خواهد کرد.

۴- در این تحلیل، مساله‌ی «انگیزه‌ها» را بررسی نکردم. به عبارتی فرض کردم که این «بازتوزیع» درآمدی اثری بر انگیزه‌ی عوامل اقتصادی برای تلاش بیشتر یا کمتر در آینده ندارد. (یک مدل استاتیک را بررسی کردیم) در صورتی که چنین اثری وجود داشته باشد (که در برخی موارد وجود دارد) نظریه‌ی رفاه دوم باز هم کاربرد عملی خود را از دست خواهد داد. مثلن توزیعی که در آن «همه میزان مطلوبیت برابری بدست بیاورند و همه‌ی کالاها مصرف شوند» پارتو بهینه است زیرا خوشحال‌تر کردن هرکس مشروط به ناراحت شدن شخصی دیگر است، اما برای اینکه مکانیزم بازار این توزیع را تولید کند لازم که درآمد همه پس از بازتوزیع دقیقا با هم برابر باشد و این می‌تواند انگیزه‌ی فعالیت اقتصادی برای افزایش درآمد را کم کند. این مورد، اما، هدف این نوشته و بحث‌های پس از آن نیست.

نوشته‌شده در عمومی | 4 دیدگاه

مهمترین نتایج تئوریک علم اقتصاد در صدسال اخیر – مورد ۱

مهمترین نتایج تئوریک علم اقتصاد در صدسال اخیر – مورد ۱

دیروز یکی از دوستانم که اقتصاد نمی‌خواند سوالی جالب از من پرسید: مهمترین نتایج تئوریک علم اقتصاد در صدسال اخیر چه بوده است؟ سوال سختی است. فکر کردم و نزدیک ۱۰ مورد به ذهنم رسید که شرح هرکدام محفلی اختصاصی خود را می‌طلبد. گفتم پاسخ این سوال را در غالب نوشته‌هایی (خیلی!) کوتاه اینجا بنویسم، هم به درد خودم می‌خورد هم شاید دیگران دوست داشتند به زبان ساده با نتایج کلیدی علم اقتصاد آشنا شوند. فعلن با اولین مورد شروع می‌کنم. پیش از آن به طور خلاصه بگویم که این نتایج نظری علم اقتصاد مانند هر نتیجه‌ی نظری در هر علمی بر اساس فروضی خاص اثبات می‌شوند. طبعا فروض بسیاری از نظریات اقتصادی به دلیل ذات انسانی‌شان قابلیت نقد بیشتری به نسبت فروض مدل‌های فیزیکی دارند.

در این نوشته با نتیجه‌ای شروع می‌کنم که (با توجه به دانش ناقص من) مهمترین یافته‌ی تئوریک علم اقتصاد در صدسال اخیر است.

۱- نظریه‌ی وجود تعادل عمومی.

این نظریه تا حد خوبی ادعای دست نامریی آدام اسمیث را به شکل نظری اثبات کرد. بازاری را در نظر بگیرید که در آن مصرف‌کنندگان و تولیدکننده‌گان و کالاهای گوناگون حضور دارند. هر مصرف‌کننده به ازای هر سبد کالای مختلف مطلوبیتی کسب می‌کند و هر تولیدکننده به هدف کسب حداکثر درآمد وارد بازار می‌شود. هر مصرف‌کننده بر اساس قیمت کالاهای مختلف و بودجه‌ی شخصی اش یک سبد کالای بهینه دارد که مطلوبیت‌ش را حداکثر می‌کند و هرتولید کننده نیز بر اساس تابع هزینه تولید و قیمت‌های موجود در بازار یک میزان تولید بهینه از هر حالا دارد.

تعادل عمومی (همان تعادل رقابتی) مجموعه‌ای از قیمت‌های کالاهای مختلف است که در این سطح از قیمت‌ها، اگر همه‌ی مصرف‌کننده‌گان بهترین سبد کالای مطلوب خود را انتخاب کنند و همه‌ی تولیدکننده‌گان سودآورترین سبد کالا را تولید کنند، میزان تقاضا و عرضه‌ی همه‌ی کالاها دقیقا با هم برابر خواهد بود. نظریه‌ی وجود تعادل عمومی نشان می‌دهد که تحت شرایطی نسبتن جامع، مستقل از تابع مطلوبیت و بودجه‌ی مصرف‌کننده‌گان و مستقل از تابع هزینه‌ی شرکت‌ها، و حتی در بازارهای دینامیک با اطلاعات تصادفی در مورد آینده، تعادل عمومی (برداری از قیمت‌ها با ویژگی بالا) همواره وجود دارد. نظریات گوناگونی پس از این نظریه نشان دادند که حذف بسیاری از آن <شرایط نسبتن جامع> هم اثری در وجود تعادل عمومی در بازارهای با سایز بزرگ (چندین هزار خریدار و فروشنده) ندارد.

نبود این نظریه به معنی آن است که ممکن است در یک بازار قیمت‌های تعادلی که در آن عرضه و تقاضای همه‌ی کالاها برابر شوند و همه‌ی افراد به حداکثر مطلوبیت ممکن خود برسند وجود نداشته باشد و این چراییِ کارکرد مکانیزم بازار و قیمت‌ها به عنوان یک سیگنال را زیر سوال می‌برد. اثبات وجود تعادل عمومی، به نظر من، مهمترین قدم نظری علم اقتصاد برای نشان دادن اهمیت نقش قیمت به عنوان یک سیگنال در بازارِ آزاد بود.

نوشته‌شده در عمومی | دیدگاهی بنویسید

مدل مدیریت یک پروژه‌ی چندده بیلیون دلاری

«سیستم بزرگراه‌های بین ایالتی» یکی از بزرگترین پروژه‌های زیرساختی قرن بیستم در امریکاست که در زمان آیزن‌هاوِر شکل گرفت. این‌بار و در زمان اوباما، یک پروژه‌ی دیگر – که برخی محافل آن‌را پروژه‌ی آیزن‌هاوریِ اوباما (!) می‌دانند – در زیرساخت‌های امریکا در حال پی‌گیری است و آن «بازتخصیص فرکانس‌های مخابراتی» است که تا حدی معادل هموارکردن جاده‌های ارتباطات مخابراتی است. به طور خلاصه، دولت امریکا قصد دارن فرکانس‌های مخابراتی‌ای که در اختیار تلویزیون‌های گوناگون قراردارند (و به شدت برای سرویس‌های موبایل مناسب‌اند) را از آن‌ها بخرد و به کمپانی‌های سرویس موبایل و اینترنت بفروشد. به دلیل افزایش روزافزون تقاضای دیتا از سرویس‌های موبایل (که در حال افزایش نمایی است)، این بازتخصیص به شدت ضروری است. پیش‌بینی می‌شود که ارزش فرکانس‌های معامله‌شده در این بازتخصیص بیش از ۵۵ ملیارد دلار باشد.

طراحی مکانیزم اجرایی این پروژه (فاز مطالعاتی و ارایه‌ی مدل) در اواخر سال ۲۰۱۱ به استاد من سپرده شد. این اتفاق برایم فرصتی جالب فراهم کرد تا – البته با کمی فاصله – با ساختار و فرآیند جالب مدیریت چنین پروژه‌هایی، و به طور خاص نقش مهم دانشگاه و دانشگاهیان در این فرآیند، آشنا شوم:

پس از سپرده شدن مدیریت پروژه به پُل، سه استاد دیگر دانشکده‌ی اقتصاد استنفورد توسط وی برای پروژه استخدام می‌شوند و هرکدام طراحی مکانیزم یکی از زیرشاخه‌های پروژه را به عهده می‌گیرند. هرکدام از این اساتید به همراه چندین دانشجوی دکترا روی بخش مربوط به خودشان کار می‌کنند و دانشجوهای دکترا در ازای فعالیت‌شان ماهانه دستمزد قابل توجهی دریافت می‌کنند. از سوی دیگر مسایل بهینه‌سازی این پروژه که شبکه‌ی کل مخابراتی امریکا را در بر می‌گیرد از نظر محاسباتی یکی از پیچیده‌ترین مسایلی اند که بشریت با آنها مواجه شده و به همین دلیل دو دانشمند علوم کامپیوتر، متخصص در محاسبات پیچیده، هم در پروژه مشغول به کار شده‌اند.  پس از ماه‌ها فعالیت، اوایل ۲۰۱۳، یک طراحی اولیه برای مکانیزم خرید و فروش این فرکانس‌ها معرفی شد.

این مکانیزم توسط کمپانی‌های مخابراتی امریکا (ای‌تی‌اند‌تی، ورایزن، تی‌موبایل، اسپرینت و غیره) مطالعه می‌شود. در بهار ۲۰۱۳ یک کنفرانس دو روزه در استنفورد برگزار شد که در آن بیش از ۶۰ نفر از نمایندگان دولت، اقتصاددانان مشاور کمپانی‌ها، ده‌ها دانشمند اقتصاد وعلوم کامپیوتر از دانشگاه‌های مختلف امریکا و … در آن حضور یافتند و روی طراحی فوق بحث و گفتگو داشتند، انتقادات خود را به طراحی وارد می‌کردند و مانند یک دادگاه از جنبه‌های مثبت و منفی یک مکانیزم انتقاد/دفاع می‌کردند.

در حال حاضر تیم اجرایی پروژه و چندین اقتصاددان و دانشمند علوم کامپیوتر مشهور که مشاورین دولت و کمپانی‌های گوناگون هستند در حال بهبود مکانیزم این بازتخصیص هستند. مکانیزم‌های طراحی شده دایما آزمایش می‌شوند و ایرادات آنها پیدا می‌شود. چندین و چند مقاله‌ی علمی جالب از دل این مساله نوشته شده است و به گفته‌ی دانشمند علوم کامپیوتر درگیر با مساله که تز دکترایش را در این مورد نوشته، مرزهای علم کامپیوتر در حل عددی مسایل محاسباتی سخت (ان‌پی هارد) تا حد خوبی جابجا شده است و روش‌های جالبی برای حل این مسایل کشف شده است.

به نظرم فرآیند سپرده‌شدن پروژه به یک استاد باتجربه (سینیور) با بیش از سی سال سابقه در طراحی بازار و سپس شکسته‌شدن پروژه به چندین زیرشاخه و شکستن هرزیرشاخه به چند زیرشاخه‌ی دیگر و پیش‌برد هرکدام از زیرشاخه‌ها توسط تیمی از دانشجویان و اساتید و فیدبک گرفتن دایمی از یافته‌های پروژه با برگزاری کنفرانس‌ها، فرآیندِ بسیار آموزنده‌ای است. شاید هزینه‌ی تمام این فرآیند به ۱ درصد هزینه‌ی پروژه هم نرسد و بنابرین، تنها ۱درصد بهبود در مکانیزم پروژه (که قطعا بیش‌تر از ۱درصد است)، تمام هزینه‌ی مربوط به آن را جبران خواهد کرد.

نوشته‌شده در عمومی | ۱ دیدگاه

پیوند اقتصاد و نظریه‌ی گراف در طراحی بازار کلیه

این متن را برای ویژه‌نامه‌ی «اقتصاد سلامت» تجارت فردا نوشته بودم. سریع نوشتم و در نتیجه ایراد ادبی (!) کم ندارد.

تعداد بیماران کلیوی در سراسر جهان رو به افزایش است. در امریکا در حال حاضر بیش از صدهزار نفر در لیست انتظار متقاضیان پیوند کلیه قراردارند. در سال ۲۰۱۱، حدود سی و سه هزار نفر بیمار جدید به این لیست اضافه شدند و حدود بیست و هشت هزار بیمار از لیست خارج شدند که از بین آنها حدود پنج هزار نفر نه به دلیل موفقیت در پیوند کلیه، که به دلیل مرگِ ناشی از نیافتن کلیه‌ی مناسب از لیست خارج شدند.  به عبارتی، حدود پنج هزار نفر جان خود را از دست دادند و علاوه بر آن حدود ۵ هزار نفر به متقاضیان پیوند کلیه اضافه شد. کلیه‌ی مورد نیاز بیماران کلیوی معمولا از سه طریق تامین می‌شود: بیماران مرگ مغزی، اهداکنندگان خیرخواه و مبادله‌ی کلیه. مساله بسیار مهم در مورد مبادله‌ی کلیه در تمامی کشورهای جهان – به جز ایران – این است که خرید و فروش کلیه در تمامی آنها غیرقانونی است. بنابراین «مبادله»ی کلیه در این کشورها در فرآیندی پیچیده‌تر صورت می‌گیرد. فرآیندی  که در آن دو اهداکننده کلیه‌ی خود را مبادله می‌کنند. اجازه بدهید برای روشن‌تر شدن این موضوع از یک مثال ساده اما واقعی استفاده کنیم.

۱- یک مثال: مبادله‌ی کلیه چگونه صورت می‌گیرد؟

احمد یک بیمار کلیوی است که برای ادامه‌ی زندگی‌اش نیاز به دریافت کلیه دارد و همسر احمد حاضر به اهدای کلیه به او است. اما مشکل اینجاست که گروه خونی احمد و همسرش با یکدیگر سازگاری ندارند و امکان چنین پیوند کلیه‌ای وجود ندارد. از طرف دیگر، بهناز یک بیمار کلیوی دیگر است که همسرش حاضر به اهدای کلیه به اوست اما گروه خونی بهناز و همسرش نیست سازگاری ندارند. اما نکته‌ی مهم این است که گروه خونی همسر احمد با بهناز سازگاری دارد و گروه خونی همسر بهناز با احمد. بنابراین، این دو زوج می‌توانند یک مبادله‌ی کلیه‌ صورت بدهند و همسر احمد به بهناز و همسر بهناز به احمد کلیه اهداکنند تا هم احمد و هم بهناز زنده بمانند.

داستان واقعی فوق می‌تواند کمی از این پیچیده‌تر شود. فرض کنید که گروه خونی همسر احمد با بهناز سازگار است اما گروه خونی همسر بهناز با احمد سازگار نیست. در این صورت امکان مبادله‌ی کلیه بین این دو زوج وجود ندارد. حال فرض کنید که جواد یک بیمار کلیوی دیگر است که گروه خونی او نیز با همسرش ناسازگار است اما یک اتفاق جالب رخ داده است: جواد و همسر بهناز گروه خونی سازگاری دارند و گروه خونی احمد و همسر جواد نیز سازگار است. در چنین شرایطی امکان تشکیل چنین چرخه‌ای وجود دارد: همسر احمد کلیه‌ی خود را به بهناز اهدا می‌کند، همسر بهناز کلیه‌ی خود را به جواد اهدا می‌کند و همسر جواد کلیه‌ی خود را به احمد اهدا می‌کند. در این صورت جان هر سه بیمار به کمک کلیه‌ی همسرانشان نجات یافته است.

۲- چه مشکلات نظری و عملی‌ای در تحلیل بازار کلیه وجود دارد؟

سالانه بیش از پنج هزار بیمار کلیوی در امریکا از طریق چنین مبادلاتی پیوند کلیه صورت می‌دهند. همه ساله، هزاران بیمار به همراه اهداکننده‌ی مورد نظرشان که البته کلیه‌اش با آنها سازگار نیست وارد این بازار می‌شوند. هرکدام از اهداکنندگان امکان اهدای کلیه به بیماران گوناگونی در این بازار و هرکدام از بیماران امکان دریافت کلیه از اهداکنندگان مختلفی را دارند. بنابراین، یک شبکه (یا گراف) بسیار عظیم از امکان پیوندهای کلیه‌ی گوناگون وجود دارد. چیزی که طراح بازار به دنبال آن است یافتن تبادلاتی از جنس مثال بالاست: تبادلاتی که در آن گروهی از افراد بتوانند به شکل مشترک به یکدیگر کلیه بدهند و از هم کلیه بگیرند. یافتن چنین چرخه‌هایی از تبادلات از فعالیت‌های مهم پژوهشی دانشمندان طراحی بازار در دهه‌ی اخیر بوده است. در این راه معمولا دشواری‌های بسیار زیادی وجود دارد.

مشکل ۱: پیچیدگی محاسباتی. یکی از مشکلات نظری این مساله در این است که یافتن بهترین چرخه‌های ممکن (چرخه‌هایی که جان حداکثر تعداد بیماران را حفظ کنند) از نظر محاسباتی بسیار زمان‌بر است و می‌تواند روزها و هفته‌ها از ابرکامپیوترهای فعلی وقت بگیرد. برای حل این مساله دانشمندان علوم کامپیوتر الگوریتم‌های نوینی را خلق کرده‌اند و نشان داده‌اند که این الگوریتم‌ها در زمانی بسیار معقول، مساله‌ی بهینه‌سازی مورد نظر طراح بازار را حل می‌کنند. توضیح دقیق این الگوریتم‌ها فراتر از هدف این مقاله است.

مشکل ۲: همزمانی عمل‌های جراحی به دلیل منع قانونی قرارداد. یکی دیگر از مشکلات پیش روی تحلیل چنین بازارهایی این است که امکانِ عملیِ  شکل‌دادن چرخه‌هایی با بیش از سه بیمار (و سه اهداکننده) وجود ندارد چراکه این عمل‌های پیوند باید به شکل همزمان صورت بگیرند و در نتیجه نیاز برای چرخه‌ای با مثلن پنج بیمار، نیاز به صورت گرفتن ده عمل در ده اتاق عمل به شکل همزمان است. علت نیاز ضروری به همزمانی این عمل‌ها در منع قانونی قرارداد بستن برای مبادله‌ی کلیه است: شما اجازه ندارید قراردادی امضا کنید که طبق آن امروز یک کلیه به شما پیوند زده شود و در ازای آن فردا شما یک کلیه به بیماری دیگر اهداکنید. بنابراین تنها راه اطمینان از اینکه بیمار شما در ازای اهدای کلیه‌ی شما یک کلیه دریافت خواهد کرد، همزمان صورت دادن این دو عمل اهدای کلیه است. در غیر اینصورت، شخصی که عمل پیوند کلیه به بدنش زودتر انجام شده می‌تواند (به شکل قانونی) از اهدای کلیه‌ی همراهش به بیماری دیگر جلوگیری کند (به عبارتی، زیر قول خود بزند!) و این برای آن بیمارِ دیگر یک فاجعه است چرا که نه تنها کلیه‌ای به بدنش پیوند داده نشده، بلکه حتی کلیه‌ی همراهش هم به شخصی دیگر اهداشده و وی دیگر امکان حضور در بازار مبادله‌ی کلیه را ندارد.

مساله‌ی مشکل‌سازِ همزمانی پیوندها که نیاز به همراهی ده‌ها پزشک و اتاق عمل دارد به شکل هوشمندانه‌ای توسط آلوین راث – برنده‌ی جایزه‌ی نوبل اقتصاد در سال ۲۰۱۲ – و همکارانش حل شده است. راث و همکارانش مشاهده کردند که اگر یک اهداکننده‌ی فداکار (شخصی که تنها برای عمل خیراهدای عضو وارد بازار شده و هیچ بیمارکلیوی‌ای را به همراه ندارد) در بازار وجود داشته باشد، مساله‌ی همزمانی عمل‌ها با تشکیل «زنجیره‌»های اهدای عضو که از اهداکننده‌ی فداکار آغاز می‌شوند قابل حل است. در چنین شرایطی، اهداکننده‌ی فداکار می‌تواند کلیه‌ی خود را به بیمار الف اهداکند و سپس همراه بیمار الف می‌تواند کلیه‌ی خود را به بیمار ب اهداکند و همراه بیمار ب به بیمار ج و به همین ترتیب. نکته‌ی مهم آن است که این عمل‌ها دیگر نیازی به همزمانی ندارند چرا که وقتی اهداکننده‌ی فداکار کلیه‌اش را به بیمار الف اهداکند، حتی اگر همراه الف با احتمالی کم به قول خود عمل نکند و کلیه‌اش را به بیمار ب اهدانکند، هرچند اتفاق تلخی رخ داده، اما یک فاجعه رخ نداده است چراکه بیمار ب و همراه‌اش هنوز در بازار مبادله‌ی کلیه حضور دارند. مقالات اخیر این شاخه‌ی پژوهشی نشان می‌دهند که چگونه این زنجیره‌ها می‌توانند جان صدها و حتی هزاران انسان دیگر را نجات دهند. یکی از بزرگترین نمونه‌های چنین زنجیره‌هایی که جان بیمارهای بسیاری را نجات داد در شکل زیر نشان داده شده است. نقطه‌ی آغاز این چرخه مردی است که عمل فداکارانه‌اش منجر به شکل‌گیری این زنجیره شد. در سالهای اخیر به کمک الگوریتم‌های پیشنهادی دانشمندان طراحی بازار، زنجیره‌هایی با بیش از ۵۰ بیمار و اهداکننده نیز تشکیل شده اند.

مشکل ۳: عدم همکاری بیمارستان‌ها. ‌‌ این مشکل که به طور خاص در امریکا مشاهده می‌شود و ابزار نظریه‌ی بازی‌ها برای رفع آن وارد عمل شده است از این قرار است: بیماران کلیوی معمولا اول از همه به یک پزشک در یکی از بیمارستان‌ها مراجعه می‌کنند. در صورتی که یافتن یک کلیه برای این بیمار کار سختی نباشد (به این بیماران بیمار ساده می‌گوییم)، بیمارستان‌ها ترجیح می‌دهند که بیمار را به مرکزی دیگر معرفی نکنند و در بیمارستان خودشان مبادله‌ی کلیه را صورت دهند. (یکی از دلایل آن درآمد بالاتر بیمارستان از اینکار است) اما در صورتی که یافتن کلیه برای بیمار کار سختی باشد (بیمار سخت)، وی را به بازار مرکزی کلیه معرفی می‌کنند. بنابراین مشکلی مهم پدید می‌‌آید: بیشتر بیمارهایی که در بازار مرکزی حضور دارند بیمارهایی هستند که یافتن کلیه برای آن‌ها دشوار است. این در حالی است که اگر بیمارستان‌ها همه‌ی بیماران کلیوی‌شان را به آن مراکز معرفی کرده بودند، امکان شکل‌دادن ترکیبی از پیوند‌ها وجود داشت که در آن‌ها تعداد بیشتری از بیماران نجات پیدا می‌کردند. در واقع، بازی استراتژیک بیمارستان‌ها با بازار مرکزی منجر به رخ‌دادن یک عدم بهینگی در بازار می‌شود. وضع کردن یک قانون برای منع انجام عمل جراحی (به شکل مستقل) در داخل بیمارستان‌ها نیز چندان کار ساده‌ای نیست. بنابراین سوال این است که چه‌طور می‌توان بیمارستان‌ها را به فرستادن بیمارهای ساده به بازار مرکزی ترغیب کرد؟

این مساله اما کماکان حل نشده باقی مانده است و تنها در سه سال اخیر مقالاتی در این مورد نوشته شده‌اند و هنوز راه حل جامعی ارایه نشده است. ایده‌ی اصلی این مقالات، تدوین سیستم‌های تشویقی برای بیمارستان‌هایی است که بیمارانی که یافتن کلیه برای آن‌ها ساده است را به بازار مرکزی معرفی می‌کنند. برای یافتن شهودی بهتر از این مکانیزم می‌توانید به مثال بنگاه‌های هواپیمایی‌ای فکر کنید که برای مشتریان دایمی خود تخفیف‌های ویژه در نظر می‌گیرند. بازار مرکزی کلیه نیز می‌تواند برای بیمارستان‌هایی که بیشترین تعداد بیمار ساده را به مرکز معرفی کنند، امتیازاتی در نظر بگیرند و به عنوان مثال تضمین کنند که برای انجام عمل پیوند به روی بیماران سخت آن‌ها، امتیاز ویژه‌ای قایل می‌شوند. اگر تعادل چنین مکانیزم تشویقی‌ای همه بیمارستان‌ها را به فرستادن همه‌ی بیمارانشان به بازار مرکزی رهنمون کند، در این صورت هم کارایی اجتماعی افزایش می‌یابد و هم سیستم تشویقی، ناعدالتی اخلاقی‌ای پدید نمی‌آورد.

۳- بازار کلیه در ایران: آیا نباید خرید و فروش کلیه را مجاز کرد؟

گری بکر، اقتصاددان مشهور دانشگاه شیکاگو معتقد است ازآنجایی که تمامی ما دارای دو کلیه هستیم که بدون یکی از آنها نیز می‌توانیم زندگی کنیم، عملا یک «مازاد عرضه‌ی کلیه» در جهان وجود دارد و مشکل اصلی در بازار کلیه این است که قیمت کلیه بسیار پایین‌ است. به اعتقاد وی، در صورتی که خرید و فروش کلیه مجاز شود و یک بازار برای کلیه شکل بگیرد، قیمت تعادلی کلیه (در امریکا) حدود پانزده هزار دلار خواهد بود و مشکل کمبود کلیه حل خواهد شد. پیشنهادی که فقط و فقط در ایران عملی شده است و هیچ کشور دیگری در جهان خرید و فروش کلیه را مجاز نکرده است.

این پیشنهاد گری بکر منتقدان بسیار زیادی دارد و یکی از مباحث بسیار مهم مورد بحث بین فلاسفه و اقتصاددانان است که نوشتاری جداگانه برای توضیح کامل آنها لازم است. اما به طور خلاصه می‌توان گفت که منتقدان شکل‌دادن یک بازار برای خرید و فروش کلیه دلایل زیادی برای دفاع از خود دارند. مایکل سندل و دبرا ساتز که از اصلی‌ترین منتقدان یک بازار برای کلیه هستند معتقد اند که شکل‌گیری چنین بازاری اول از همه به معنی استثمار فقرا توسط ثروتمندان است چراکه اصلی‌ترین گروهی که حاضر به فروش کلیه‌ی خود خواهند بود، فقرا هستند. به اعتقاد آنها، این ادعا که در چنین بازاری یک شخص به شکل «اختیاری» کلیه‌ی خود را به فروش می‌رساند درست نیست چراکه این شخص تنها به دلیل محدودیت‌های مالی‌اش حاضر به فروش اعضای بدن خود شده است. دلیل دیگری که مایکل سندل برای مخالفت خود طرح می‌کند این است که خرید و فروش کلیه، عمل اهدای کلیه را از یک عمل انسان‌دوستانه‌ی اخلاقی به یک عمل تجاری تقلیل می‌دهد و زیبایی آن را نابود می‌کند.

پاسخ مخالفین این استدلال‌ها در این است که اولا، انسان‌ها با تعریف فوق بسیاری از شغل‌ها را به شکل «اختیاری» صورت نمی‌دهند و نیازهای مالی است که آن‌ها به پذیرفتن آن شغل‌ها مجبور کرده است. آمار و ارقام نیز نشان می‌دهند که شاغلین چنین شغل‌هایی بیشتر از قشر کم‌درآمد جامعه هستند. آیا دولت حق دارد که افراد کم‌درآمد را از انجام کاری که اگر ثروتمند بودند، آنرا صورت نمی‌دادند، منع کند؟ علاوه بر آن، حامیان یک بازار پولی برای کلیه معتقدند که مخالفین این بازار از این حقیقت غافل اند که سالانه هزاران انسان به دلیل نداشتن کلیه جان خود را از دست می‌دهند در حالی که تمامی ما انسان‌ها دارای دوکلیه هستیم که بدون یکی از آن‌ها با احتمال بسیار خوبی می‌توانیم بدون مشکل زندگی کنیم. اینکه برنده‌ی این منازعه در آینده کیست، مشخص نیست. اما مادامی که مخالفین یک بازار پولی برای کلیه پیروز این منازعه باشند، دانشمندان اقتصاد و علوم کامپیوتر می‌توانند با بهینه‌سازی شرایط موجود در بازار کلیه و یافتن چرخه‌ها یا زنجیره‌های بهینه، مبادلات را به شکلی پیش ببرند که تعداد بیشتری از بیماران زنده بمانند.

مهمتر از همه، بدون تردید پژوهش در مورد بازار کلیه در ایران – که تنها بازار قانونی خرید و فروش کلیه در جهان است – می‌تواند با اعمال سیاستگذاری‌های مناسب شرایط این بازار را برای فروشندگان کلیه در ایران بهتر کند. البته مطالعه و سیاستگذاری در مورد چنین بازاری نیاز به پژوهشی دقیق، آشنایی کامل با جزییات نهادی و بررسی شواهد تجربی گوناگون دارد. پژوهشی که عرضه‌ی نتایج آن به جهان می‌تواند تجربه‌ای بسیار مهم را در اختیار دانشمندان و طرفین منازعه‌ی فوق در سراسر جهان قراردهد و علاوه بر بهبود اوضاع این بازار در ایران، به نجات جان هزاران بیمار در تمامی جهان نیز کمک کند.

نوشته‌شده در عمومی | 2 دیدگاه

تجربه‌ی بازی برد-برد

یکی از جالب ترین پدیده هایی که در محیط آکادمیک دانشگاه استنفورد دیدم، نگاه برد-برد استادها به همکارانشان است. در دانشکده‌ی اقتصاد، هرسال یک یا دو استاد جدید استخدام می شوند. در این دانشکده، شش گروه آموزشی مختلف در شاخه های مختلف اقتصاد وجود دارد و هر گروه تلاش می کند استادهای جدید در زمینه کاری مربوط به آنها استخدام شوند. در برخوردی که با بیش از ده استاد مختلف داشته ام، تمامی آنها نشان داده‌اند که از استخدام یک استاد که در زمینه تخصصی آنها پژوهش می‌کند استقبال می‌کنند. این در حالی است که با اضافه شدن یک استاد در زمینه تخصصی یک استاد دیگر، دانشجوهای علاقه مند به آن زمینه بین این دو استاد پخش می شوند، درسهای تخصصی آن زمینه بین آن دو استاد تقسیم می شود و بنابراین اساتید گه‌گاه مجبور می شوند که درسهای جدید ارایه بدهند (که کار وقت گیر و پرهزینه‌ای است) و یا برای چندسال بدون دانشجو می مانند. سوال اینجاست که چرا با وجود این هزینه ها، استادها از حضور یک استاد قوی دیگر در زمینه‌ی خودشان، استقبال می‌کنند؟

یکی از پاسخهای احتمالی‌ای که من برای این پرسش پیدا کردم، نگاه برد-برد در تعاملهای آکادمیک اینجاست. از نگاه یک دانشجوی شاخه‌ی طراحی بازار، شکل گیری این نگاه را نه لزوما به دلیل تربیت یا عوامل فرهنگی و غیره، که به دلیل طراحی دقیق قوانین بازیِ آکادمیک می‌بینم که بخش مهمی از آن ناشی از «رقابت جدی موسسات آکادمیک» است. با حضور یک استاد قویِ جدید، رتبه آن دانشکده در بین دانشگاه های جهان بالاتر می‌رود و آن شاخه‌ی پژوهشی خاص در آن دانشکده مطرح‌تر می شود. از طرف دیگر، به دلیل ارتباط محکم صنعت و دولت با محیط‌های آکادمیک، پروژه‌های درآمدزای بیشتری وارد دانشکده‌های قوی‌تر می‌شود. علاوه بر آن، با بهبود سطح علمی و مالی یک دانشکده، دانشجوهای بهتری جذب دانشکده می‌شوند و خروجی‌های دانشکده در بازار کار موفق‌تر عمل می‌کنند که این چرخه مثبتی را به نفع یک دانشکده ایجاد می‌کند. بنابراین، استادها می‌دانند که قوی‌تر شدن گروه پژوهشی و دانشکده آنها در مجموع هم آنها را با دانشجوهای بهتری مواجه می‌کند، هم شرایط مالی کل دانشکده را بهتر می‌کند و هم آنها را تبدیل به «استاد یک دانشگاه بهتر» می‌کند.

علاوه بر همه اینها، با تشکیل یک «حلقه»ی قوی از دانشمندان یک شاخه‌ی علمی، تعاملات رسمی آن‌ها در محیط دانشگاه و تعاملات غیررسمی آنها در مهمانی‌ها، رستوران‌ها یا کافه‌ها به بهبود ایده‌ها و پرورش ایده‌های نوین کمک می‌کند. در واقع، در این همکاری علمی نوعی «هم افزایی علمی» ایجاد می‌شود که در مجموع به نفع همه افراد است.

البته قصد ندارم که این دلایل و مشاهدات محدود از یک دانشگاه را به کل موسسات آموزشی آمریکایی تعمیم بدهم و قطعا ممکن است که در مواردی خاص، اضافه‌شدن یک استاد برای استادی دیگر هزینه‌بر باشد. با این همه، در تمامی مشاهدات شخصی‌ام در این مورد، دیده‌ام که طراحی دقیق قوانین بازی و رفتار عقلانی بازیگران، آنان را به تعادلی رهنمون کرده‌است که در آن همه به دنبال بزرگ‌کردن اندازه کیک بوده‌اند، چراکه می‌دانسته‌اند که تکه‌ی کوچکی از یک کیکِ بسیار بزرگ می‌تواند بزرگ‌تر از تکه‌ی بزرگی از یک کیکِ کوچک باشد.

پ.ن: این را در فیس‌بوک نوشته بودم. یک تغییرات جزیی‌ای دادم و اینجا هم گذاشتم‌اش.

نوشته‌شده در عمومی | 3 دیدگاه

ویدیوهای فصل اول اقتصاد کلان

قرار بود اقتصادکلان را در ویدیوهای کوتاه مدت درس بدهم. چندویدیوی جدید ضبط کردم، که بنا بر قول و قرارمان، متعلق به همه ی دوستانی است که برای بهتر شدن زندگی مردم در همه جای جهان، و خصوصا ایران، دغدغه دارند و تلاش می کنند.

این ویدیوها مربوط به فصل اول (داده های اقتصاد کلان) درس اقتصادکلانی است که در ذهن دارم که یک توضیح کلی در مورد تولید و بیکاری است. قبلا سه ویدیو ضبط شده بود و سه ویدیوی جدید هم اضافه شد تا فصل اول تکمیل شود:

جلسه 1 – چرخه جریان کالا و درآمد

جلسه 2 – محاسبه تولید ناخالص داخلی

جلسه 3 – محاسبه تولید ناخالص داخلی

جلسه 4 – تولید ناخالص داخلی اسمی و حقیقی و ضریب تعدیل کننده

جلسه 5 – اجزای تولید ناخالص داخلی

جلسه 6 – نرخ بیکاری

نوشته‌شده در عمومی | 11 دیدگاه

داستان یک جشن تولد متفاوت

(تا به حال متنی در مورد خاطرات زندگی در امریکا اینجا ننوشته ام. اما احساس کردم این یک خاطره را باید بنویسم پیش از آنکه جزییات‌اش را فراموش کنم. شاید برای به اشتراک گذاری یک احساس خوب. و احتمالا بیشتر برای اینکه در سال‌های دور، به یادآوردن چنین خاطراتی لذت‌بخش و آموزنده خواهد بود)

چندی پیش، تولد شصت و پنج سالگی پل میلگروم، استاد دانشکده‌مان بود. به همین مناسبت، دانشکده اقتصاد و شاگردان سابق اش کنفرانسی ترتیب داده بودند با عنوان میلگرومفست برای تجلیل از فعالیتهای علمی پل و جمع بزرگی از همکاران و دانشجویان سابق پل در آن شرکت داشتند. دانشمندانی چون کنت ارو، راجر مایرسون، آلوین راث (هرسه برنده جایزه‌ی نوبل اقتصاد)، هال واریان (اقتصاددان ارشد گوگل)، پرستون مک-آفی، بنگت هولمستروم، سوزان ایتی (اقتصاددان ارشد مایکروسافت)، جاناتان لوین و بیش از سی اقتصاددان دیگر از شاگردان سابق یا همکاران پل جمع بودند.

کنفرانس با سخنرانی آلوین راث در مورد میلگروم شروع شد. راث به خوبی نشان داد که چه‌طور میلگروم نظریه‌ی معروف تارسکی را در اقتصاد کاربردی کرده. بحث جالب بعدی، صحبت‌های جوشا گنز در مورد اهمیت فعالیت‌های علمی میلگروم بود و این نکته جالب که در حالی که پل یک اقتصاددان بزرگ به حساب می‌آید، بیشترین ارجاعات مقالاتش در زمینه فاینانس و استراتژی و مدیریت است! روز اول، با صحبتهای رابرت ویلسون، استاد راهنمای تز دکترای میلگروم، هنگام غروب به پایان رسید. هر بخش از برنامه یک مقاله مطرح در اقتصاد نظری یا طراحی بازار نوشته شده توسط افراد مختلف بود که از ایده های میلگروم الهام گرفته شده بود. یکی از جالبترین حرفها، حرف سوزان ایتی در مورد مقاله مشهور میلگروم-وبر بود (این مقاله تقریبا معروفترین مقاله پل است) که گفت: چه طور ممکن است یک نفر سی سال پیش مقاله ای بنویسد که وقتی امروز آن را در کلاسهایت درس میدهی، هیچ بخشی از آن، چه علامت گذاری چه اثباتها و چه مدلسازی، نیازی به کوچکترین تغییر برای بهتر شدن نداشته باشد؟

برنامه شام، در یک سالن بیزنس اسکول، با پخش عکسهای پل از جوانی تا امروز همراه بود. اما بخش اصلی برنامه، هنگامی بود که شاگردان، همکاران و خانواده پل در مورد او صحبت کردند. وقتی راجر مایرسون گفت که از هیچ کس به اندازه میلگروم چیز یاد نگرفته است و یا وقتی که استاد راهنمایش او را به خاطر یافته های علمی فراتر از زمانش تحسین کرد، و یا وقتی که آلوین راث او را تک-دانشمند پیشتاز شاخه «مهندسی اقتصاد» خواند، و یا وقتی که همسرش او را مهربان ترین مرد جهان دانست، لبخندی که بر لبان پل بود که کمتر در زندگی ام دیده بودم.

در پایان مراسم، شاگردان سابق میلگروم از هدیه تولد او رونمایی کردند: صفحه ویکی پدیای پل در یک کار گروهی یک ماهه توسط شاگردان و همکارانش تکمیل شده بود. کار گروهی ای که این صفحه را به پرمطلب-ترین صفحه ویکی پدیای تمام اقتصاددانهای زنده جهان تبدیل کرد. (یک ایده هدیه خیلی خوب برای دانشمندان و محققین!)

روز دوم کنفرانس هم با ارایه مقاله ها آغاز شد. بعد از ظهر همه با هم برای کوهنوردی ای دوساعته، به یکی از کوههای اطراف پالو آلتو رفتند. جالبترین نکته این بخش برایم صحبتی نیم ساعته با راجر مایرسون بود که با نظریه اخیر مایرسون در مورد رابطه بین رشد اقتصادی پایدار و چگونگی توزیع قدرت سیاسی در یک کشور شروع شد و با تحلیل مسایل سیاسی ایران ادامه پیدا کرد. اطلاعات راجر در مورد وضعیت ایران ستودنی بود. (در این حد که قانون اساسی ایران را خیلی دقیق خوانده بود)

غروب روز دوم، کنفرانس با مراسم شام در منزل جاناتان لوین، رییس دانشکده اقتصاد، به پایان رسید. مراسمی که تولد پل به شکل کلاسیک (کیک و چاقو و … !) در آن برگزار شد، پسر پل که استاد موزیک در برلین است با گروه‌اش اجرای زنده داشت و خاطره خیلی خوشی را برای همه رقم زد.

— میلگروم برای من شخصی است فراتر از یک استاد اقتصاد. بیشتر چیزهایی که از او یادگرفته‌ام غیراقتصادی است و شاید بزرگترین آن‌ها تاکیدش به اهمیت ساختن یک سیستم فکری شخصی (در مقابل تسلیم جریان اصلی یا محیط شدن) باشد. بارها و بارها در بحث‌های اقتصادی و سیاسی و … با مثال‌های گوناگون سعی کرده اهمیت اینکه باید <کاخ فکری خودت را خودت بناکنی> را به دانشجوهایش انتقال بدهد. در این مورد جداگانه خواهم نوشت.

نوشته‌شده در عمومی | 11 دیدگاه